نویسنده :
مهسا - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
هر ٨ ساعت یک بار به تو مهر می ورزم !
تا دیگر از دستم...
دل چرکین نباشی!!!

پی اس: امروز هوا خیلی خوب بود ... بارون می بارید ... از مدرسه تا خونه پیاده اومدم ... 

نویسنده :
مهسا - ساعت ٩:٢٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
هیس...
گوش کن سکوت برف را ...

پی.اس: ...
نویسنده :
مهسا - ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
این من نه منم، آن که منم گویی کیست؟
گویا نه منم، در دهنم گویی کیست؟
من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کس که من اش پیرهن ام گویی کیست؟
مولانا

نویسنده :
مهسا - ساعت ٧:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظری
تو می دانی
ظهور کن
ظهور کن که منتظرت هستم
ظهور کن که منتظرت هستم

نویسنده :
مهسا - ساعت ۱:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
باران ببار ...

پی.اس: باران ببار ماشین کثیف پدر انتظارت را می کشد ....

نویسنده :
مهسا - ساعت ۱۱:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
چگونه خاک نفس می کشد ؟
- بیندیشیم ...
چه زمهریر غریبی !
شکست چهره ی مهر ،
فشرد سینه ی خاک ،
شکافت زهره ی سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن ، جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین ، هول کرده بود کمین ،
به تنگنای زمان ، مرگ کرده بود درنگ !
به سر رسیده جهان ؟
- پاسخی نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد؟
- کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی...!
چگونه خاک نفس می کشد ؟
- بیاموزیم :
شکوه رستن ، اینک ،
طلوع فروردین
گداخت آن همه برف ،
دمید این همه گل،
شکست این همه رنگ !
زمین به ما اموخت:
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم ؟
نفس کشید زمین ، ما چرا نفس نکشیم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
فریدون مشیری

نویسنده :
مهسا - ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
کارما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت برویم ...

نویسنده :
مهسا - ساعت ٩:٠٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱

The sky was dark . It was cloudy . Everywhere was dark but a silver ball was shining in the sky.
The little boy crept to the other side of the balcony . He looked at the sky and saw the moon. He raised his hand to trap the silver ball .
The sky got anxious and sent the clouds to the moon. The stars were looking at the little boy but it was too late. Suddenly everywhere started to be dark . Something was shining in his hand .